خرید بک لینک
عماد خراسانی : دم به دم حلقه اين دام شود تنگتر و من دست و پايي نزنم خود ز كمندت نرهانم سرپر شور مرا نه شبي اي دوست به دامان تو شوي فتنه ساز دلم و سوز نهانمساز بشكسته ام و طائر پر بسته نگاراعجبي نيست كه اين گونه غم افزاست فغانم نكته عشق ز من پرس به يك بوسه كه داني پير اين دير جهان مست كنم گر چه جوانمگر ببيني تو هم آن چهره به روزم بنشيني نيم شب مست چو بر تخت خيالت بنشانمكه تو را ديد كه در حسرت ديدار دگر نيست "آري آنجا كه عيان است چه حاجت به بيانم؟ عماد خراسانی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:42

پاییزِ برگریز

مانند یک مسافر ِغمگین

از کوچه های ابریِ آذر

عبور کرد

و کوله بار ِ رنگیِ خود را

بر دوشِ خُشکِ درختان نهاد

پاییز برگریز

با گامهای ریز

از روی سنگفرشِ زردِ خیابان گذشت

با مهرِ مهربان وداع کرد

و دستِ آبیِ آبان را

با خود گرفت و بُرد

پاییز برگریز گذر کرد و بعد از آن

باران

در بُهت ِسردِ پنجره ها یخ زد

صحرا

در چشمِ سبزِ درختان

سپید شد !

پاییز رفته بود

وَ یلدا

با چشم هایی از بلور و بنفشه

می گریست !

#دکتریدالله_گودرزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:42

عماد خراسانی : اشکها آهسته ملغزند بر رخسار زردم آرزو دارم روم جایی که دیگر بر نگردم شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بیدل ناله ای گر داشتم در گوشه ی ویرانه کردم روز وشبها رهسپر گشتند و افزودند دائم شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم عهد کردم این پریشانی دگر با کس نگویم گفت آخر با تو دردم اشک گرم و آه سردم میروی و میروم پیمانه گیرم تا ندانم من که بودم؟">بودم؟ یا چه بودم؟ یا چه هستم؟ یا چه کردم؟ عماد خراسانی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:42

صائب تبریزی :

حُسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش

روی تو آتشی است که زلف است دود او
شیری است غمزه ی تو که دلهاست بیشه اش

سروی است قامت تو که از جای می کند
در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش

دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون؟
فرهاد را ز وای درآورد تیشه اش

چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟
که شد ز روز ازل عشق پیشه اش

صائب تبریزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:42

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویىچه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟!به كسى جمال خود را ننموده یى و بینمهمه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلمتو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویمشده ام ز ناله، نالى، شده ام ز مویه، مویىهمه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگىمن از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟!بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویىهمه موسم تفرّج، به چمن روند و صحراتو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویمنه دماغ این كه از گل شنوم به كام، بویىز چه شیخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!رخ شیخ و سجده گاهى، سر ما و خاك كویىبنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمىبنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكینكه به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى #فصیح_الزمان_شیرازى_(رضوانى)

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:42

در خموشی همه صلح است، نه جنگ است اینجاغنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجاچشم بربند،گرت ذوق تماشایی هستصافی آینه درکسوت زنگ است اینجاگر دلت ره ندهد جرم سیهبختی تستخانهٔ آینه بر روی که تنگ است اینجاطایر عیش مقیم قفس حیرانیستمگذر ازگلشن تصویرکه رنگ استاینجادرره عشق ز دل فکر سلامت غلط استگرهمهسنگبود شیشه بهچنگ استاینجاچرخپیمانه بهدور افکن یکجام تهی استمستی ما و تو آواز ترنگ است اینجاشوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشیستقدم راهروان گردش رنگ است اینجااز ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرسآنچه پیش تو نگاهست خدنگ است اینجا

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:42

علیرضا بدیع : ﺟﺒﺮﯾﯿﻠﻢ ﭘﺮ ﺯﺩ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﻢ ﺑﻪ ﺑﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼﯾﺎﺭ ﻏﺎﺭﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﺭ ﺑﯿﺖ ﺍﻟﺤﺮﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼﺑﺮ ﺳﺮ ﮔﻠﺪﺳﺘﻪ ﺍﺵ ﺗﻮﺭﺍﺕ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ! ﺁﻩ!ﻣﺴﺠﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﺮﺗﻊ ﺍﻧﮕﻮﺭﻫﺎﯼ ﻧﻮﺑﺮ ﺍﺳﺖﭼﻮﻥ ﺣﻼﻝ ﻣﻦ ﻧﺸﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺣﺮﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼﺷﻌﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﺖ ﺧﻮﺍﻧﺪﻩ، ﺧﺎﻣﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖﺩﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺍﻓﺸﺎﻧﺪﻡ ﺑﻪ ﺩﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺷﻤﺸﯿﺮ ﺭﺍ ﭼﻨﺪﯼ ﺳﺖ ﺍﺯ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪﺩﺷﻤﻨﺎﻥ ﺍﻣﺎ ﻧﻘﺎﺏ ﺍﺯ ﺷﺮﻡ ﺑﺮ ﺭﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻧﺪﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ ﮐﻮ ﻗﻄﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ؟ﻣﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﻭ ﭼﺎﺭﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺿﺮﺑﺖ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﻡﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﻣﻦ ﺩﺭ ﺳﺠﻮﺩ ﻧﺎﺗﻤﺎﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﻣﺎ: ﺭﻭﺯ ﺟﺰﺍ، ﺭﻭﯼ ﺻﺮﺍﻁﭘﺲ ﭘﺮﺳﺘﺎﺭﯼ ﮐﻦ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺗﺎ ﺳﻼﻡ ﺩﯾﮕﺮﯼ#ﻋﻠﯿﺮﺿﺎ_ﺑﺪﯾﻊ

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 12:40

فریدون مشیری :

من سکوت خویش را گم کرده ام
لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریاد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود

تا در آغوش تو ، راهی داشتم
چون شراب کهنه شعرم تازه بود

در پناهت برگ و بار من شکفت
تو مرا بردی به شهر یاد ها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو
ای سکوت ای مادر فریاد ها

گم شدم در این هیاهو گم شدم
تو کجایی تا بگیری داد من

گر سکوت خویش را می داشتم
زندگی پر بود از فریاد من

#فریدون_مشیری

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 12:40

نادر ابراهیمی :

u200d قهر،
زبان استیصال است.

قهر،
پرتابِ کدورتهاست به ورطهی سکوتِ موقت،
واین کاری است که به کدورت،
ضخامتی آزارنده میدهد!

قهر،
دو قفله کردن دری است که به اجبار،
زمانی بعد،
باید گشوده شود!
و هر چه تعداد قفل ها بیشتر باشد،
و چفت و بستها محکمتر،
اين در،
ناگزير با خشونتِ بیشتر گشوده خواهد شد!!!

#نادر_ابراهیمی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 12:40

شفیعی کدکنی : ای مهربان تر از برگ در بوسه های بارانبیداری ستاره در چشم جویباران آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحللبخند گاه گاهت صبح ستاره باران بازا که در هوایت خاموشی جنونمفریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران ای جویبار جاری ! زین سایه برگ مگریزکاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتمبیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیززین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستنددیوار زندگی را زین گونه یادگاران وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماندتا در زمانه باقی ست آواز باد و باران شفیعی_کدکنی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 12:40

مرجان بیگی فر :

بعد از این هرچه بگویید،جوابم شعر است

شاکی ام از همه و حرف حسابم شعر است

من همان خسته ی بی حوصله ی غم زده ام

آدم بد قلقی که رگ خوابم شعر است

فکر پرواز ندارم به سرم هیچ زمان

تا که در دام شما ارزن و آبم شعر است

رنگ و رو رفته ترین کاشی معماری هام

زرق و برق و همه ی رنگ و لعابم شعر است

خشت در خشت همانی که مرا ساخته و

بیت در بیت نموده ست خرابم،شعر است

بنویسید گناهان مرا پای خودم

از عذابم چه خیالیست،ثوابم شعر است

مرجان بیگی فر

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 12:40

میرزاده عشقی : غزل «دزد پاتختی»هزار بار مرا مرگ به از این سختی استبرای مردم بدبخت، مرگ خوشبختی استگذشت عمر به جان کندن، ای خدا مُردمزدست این همه جان کندن، این چه جانسختی استرسید جان به لبم، هر چه دست و پا کردمبرون نشد، دگر این منتهای بدبختی استرجال ما همه دزدند و دزد، بدنام استکه دزد گردنه، بدنامِ دزد پاتختی استرجال صالح ما، این رجال خنثای اندکه از رجال دگر، امتیازشان لختی استزنان کشور ما زندهاند و در کفن اندکه این اصولِ سیه بختی، از سیه رختی استبمیر «عشقی» ار آسایش آرزو داریکه هر که مُرد شد آسوده، زنده در سختی است.

برچسب: میرزاده,پاتختی», نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 11:41

محمد حسین بهجت تبریزی / شهریار : چه شد آن عهد قدیم و چه شد آن یار ندیمخون کند خاطر من خاطره عهد قدیمچه شدن آن طره پیوند دل و جان که دگردل بشکسته عاشق ننوازد به نسیمآن دل بازتر از دست کریمم یاربچون پسندی که شود تنگتر از چشم لئیمعهد طفلی چو بیاد آرم و دامان پدربارم از دیده به دامان همه درهای یتیمیاد بگذشته چو آن دور نمای وطن استکه شود برافق شام غریبان ترسیمیا به آهو روشان انس وصفا ده یاربیا ز صاحبنظران بازستان ذوق سلیمسیم و زر شد محک تجربه گوهر مردکه سیه باد بدین تجربه روی زر و سیمدردناک است که در دام شغال افتد شیریا که محتاج فرومایه شود مرد کریمنشود مرغ چمن همنفس زاغ و زغنروح را صحبت ناجنس عذابیست الیم”دولت همت سلطان قناعت خواهمتا تمنا نکنم نعمت ارباب نعیمهم از الطاف همایون تو خواهم یاربدر بلایای تو توفیق رضا و تسلیمنقص در معرفت ماست نگارا ور نهنیست بی مصلحتی حکم خداوند حکیمشهریارا به تو غم الفت دیرین داردمحترم دار به جان صحبت یاران قدیمشهریار

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 11:41

مولای جان مولانا : روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟به کجا می روم آخر ننمایی وطنممانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرایا چه بوده است مراد وی از این ساختنم جان که از عالم علویست یقین میدانمرخت خود باز برآنم که همانجا فکنممرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکچند روزی قفسی ساخته ام از بدنمای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوستبه هوای سر کویش پر و بالی بزنم کیست در گوش که او میشنود آوازمیاکدامیست سخن میکند اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگردیا چه جانست نگویی که منش پیرهنم تا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایییکدم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابداز سر عربده مستانه بهم درشکنممن به خود نامدم این جا که به خود باز رومآن که آورد مرا باز برد در وطنمتو مپندار که من شعر بخود می گویمتا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنمشمس تبریز اگر روی بمن ننماییوالله این قالب مردار بهم درشکنمشمس تبریزی

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 24 آذر 1396 ساعت: 11:41

صبحسوار بر قطار ستارگان سحرگاهی از راه رسیدتو نیامدیگنجشک های منتظردور خانه ی من نشستندو به هر سایه به خود لرزیدندتو نیامدیشعر از دلم به دهانماز لب هایم به دلم پر کشیدتو نیامدیشمس لنگرودی

برچسب: لنگرودی,ستارگان,سحرگاهی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 22:52

سیمین بهبهانی : محبوبِ من! نگاه دو چشم توآشوب زای و وسوسه انگیزستمطبوع و دلپذیر و طرب افزاستخورشید گرم نیمه ی پاییزستاز روزن دو چشم تو می بینمآن عالمی که دلکش و دلخواه استافسوس می خورم که چرا دستماز دامن امید تو کوتاه استایینه ی ِدو چشم درخشانتراز مرا به من بنماید باز؛یعنی شعاع مهر که در من هستاز چشم تو به سوی من اید باز...این حال التهاب به چشمت چیست؟گویی نگاه گرم تو تب داردمی بوسدم به تندی و چالکیای وای... دیدگان تو لب دارد!محبوبِ من!- دریغ- نمی دانی:هرگز مرا به سوی تو راهی نیستحاصل ز بیقراری و مشتاقیغیر از نگاه ِ گاه به گاهی نیست...من دامن سیاه شبانگاهمتو شعله ی سحرگهِ خورشیدیاز من به غیر دود نخواهد ماندخورشید من! به من ز چه خندیدی؟من دختر ترنج و پریزادمای عاشق دلیر جهانگیرممگشا به تیغ تیز، غلافم راکز وی برون نیامده می میرممن قطره های آبم و تو آتشمن با تو سازگار نخواهم شدتنها دمی چو با تو در آمیزمچیزی به جز بخار نخواهد شداما، نه، هر چه هستم و هستی باشدیگر نمانده طاقت پرهیزمآغوش گرم خویش دمی بگشایتا پیش پای وصل تو جان ریزم... #سیمین_بهبهانی

برچسب: بهبهانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 22:52

حمید مصدق :

مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

مرا با یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: جهان بگذار و بگذر

حمید_مصدق

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 22:52

ندانم کان مه نامهربان، یادم کند یا نه؟
فریبانگیز من، با وعدهای شادم کند یا نه؟

خرابم آنچنان، کز باده هم تسکین نمییابم
لبِ گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه؟

صبا از من پیامی ده، به آن صیاد سنگین دل:
که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟

من از یاد عزیزان، یک نفس غافل نیم اما
نمیدانم که بعد از من، کسی یادم کند یا نه؟

رهی، از نالهام خون میچکد، اما نمیدانم
که آن بیدادگر، گوشی به فریادم کند یا نه؟

رهی معیری

برچسب: نامهربان, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1396 ساعت: 22:52

ملک الشعرای بهار : برشو ای رایت روز از در شرقبشکف ای غنچهٔ صبح از بر کوهدهر را تاج زر آویز به فرقکامدم زین شب مظلم بهستوهای شب موحش انده گستراندک احسان و فراوان ستمیمطلع یأس و هراسی تو مگرسحر حشر و غروب عدمیتو شنیدی که منم برخی شبآری اما نه چنان ابراندودبیفروغ مه و نور کوکبچون یکی زنگی انگشتآلودماه چون بیوهزنان پوشیدهبه حجاب سیه اندر، همه تنسخت پوشیده جمال از دیدهتا ندانندکه پیرست آن زننجم ناهید نهان ساخته رودر پس ابر عبوس غمگینمردم چشم من اندر پی اوچون کسی کش به چه افتاده نگینمانده ازکار درین ظلمت عامبه فلک برقلم تیرِ دبیرزانکه بر جای مرکب ز غمامدهر پرکرده دواتش از قیرمشتری بسته درین ابر سیاهسیه چهره از بیم فرجامیواندر امواج بخار جانکاهگم شده شعشعهٔ بهرامیعاشقم من به شبی میناییخوش و لیلیوش و هندیهعذارنه یکی وحشی افریقاییزشت و آشفته و مجنون کردار#ملک_الشعرای_بهار . چهار پاره ها

برچسب: الشعرای, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 7:32

حامد عسکری : نبودی؛ در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی !دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی !صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبیوزیدی بر لب ایوان و ایوان شد چه ایوانی !نبودی؛ بغض کردم حرفها را خودخوری کردمدلم ارگ است و ارگ از خشت؛ ویران شد چه ویرانی !یکی مثل منِ بدبخت در دام نگاه تویکی در تنگیِ آغوش زندان شد، چه زندانی !هلا ای پایتخت پیر! "طا"ی دستهدارت کو ؟بگیرد دست من را؛ آه ! "طهران" شد چه "تهرانی"پس از یوسف، تمام مصریان گفتند: عجب مصریبماند گریه هم سوغات کنعان شد، چه کنعانیمن از "سهراب" بودن زخم خوردن قسمتم بودهبرو "گرد آفریدم" ! فصل پایان شد، چه پایانیحامد عسکری

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 7:32

آسان گريز من که زدامم رهيد و رفتاز اين دل شکسته ندانم چه ديد و رفتپيچيدمش به پای تن خسته را چو خارچون سيل کند خار و به صحرا دويد و رفتگشتم چو آبگينه حبابی به روی آببادی شد و وزيد و دلم را دريد و رفتاو مرغ بال بستهی من بود و ای دريغبا بال بسته از لب بامم پريد و رفتبر دامنش سرشک و به لب بوسه ريختمخنديد و گريه کرد و چو آهو رميد و رفتشعرش به ره نهادم و گفتم که شعر دامرقصيد روی دامم و دامن کشيد و رفتبويم نکرد و يک طرف افکند و دور شدای باغبان نخواست مرا، از چه چيد و رفتآری شهاب دلکش شبهای جاودانيک دم به شام تيرهی نصرت دميد و رفت#نصرت_رحمانی

برچسب: نصرترحمانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 7:32

فاضل نظری : بهار پشت زمستان بهار پشت بهاردلم گرفت از این گردش و از این تکرار!نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلونگاه کردن وقتی که در نگاهت خار!اگر به شهر روی طعنه های رهگذراناگر به خانه بمانی غم در و دیوار!نمانده است تورا در کنار همراهیکه دوستان تو را می خرند بادینار!نه دوستان صفحاتی زهم پراکندهکه جمع کردنشان درکنار هم دشوار!به صبرشان که بخوانی به جنگ مشتاق اندبه جنگشان که بخوانی نشسته اند کنار!تو از رعیت خود بیمناکی و همه جارعیت است که تشویش دارد از دربار!کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببنددلم گرفت از این گردش و از این تکرار! " فاضل نظری "

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 21:49

" ستاره "

ای آخرین ستاره در این آسمان کور
بر ما بتاب شعله ای از بازتاب نور

بر ما که تشنه ایم به یک جرعه از خدا
در بارگاه حضرت بت های نوظهور

بر ما که از عشیره ی خود دور مانده ایم
شیران بی اراده و یوزان لندهور

ای روشنای دور ، کمی پیش تر بیا
گرمی بده به قامت این خاک بی غرور

بگذار در هوای تو پرواز بشکفد
در بال های زخمی این شهر بی عبور

رخصت بده دوباره با شعر آشتی کنیم
لبریز کن به جام ما گلواژه ی شعور

"محمدرضا بداغی"

برچسب: محمدرضا, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 21:49

شبى به مردُمك چشم طعنه زد مژگانكه چند بى سبب از بهر خلق كوشيدن هميشه بار جفا بردن و نياسودنهميشه رنج طلب كردن و نرنجيدن زنيك و زشت و گل و خار و مردم و حيوانتمام ديدن و از خويش هيچ ناديدن چو كارگر شده اى مزد سعى و رنج تو چيست؟بوقت كار ضروريست، كار سنجيدن ز بزم تيره ى خود روشنى دريغ مداركه روشنست از اين بزم رخت برچيدنجواب داد كه آئين كاردانان نيستبه خواب جهل فزودن زِ كار كاهيدن كنايتى است درين رنج روز خسته شدناشارتى است درين كار،شب نخوابيدن! مرا حديث هوى و هوس مكن تعليمهنروران نپَسَندند، خود پسنديدن نگاهبانىِ مُلكِ تن است پيشه ى چَشمچنانكه رسم ره و پاست ره نورديدن اگر پى هوس و آز خويش ميگشتمكنون نبود مرا ديده جاىِ گرديدن بپاى خويش نيفكنده روشنى هرگز#اگرچه_كار_چراغ_است #نور_بخشيدننه آگهيست زِ حكم قضا شدن دلتنگنه مردمى است ز دست زمانه ناليدنمگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشمازاين حديث كس آگه نشد به پرسيدنهزار مساله در دفتر حقيقت بودولى دريغ كه دشوار بوَد فهميدنزِ دل تپيدن و از ديده روشنى خواهندز خون دويدن و از اشك چشم غلتيدنزِ كوه و كاه گرانسنگى و سبكسارىزِ خاك صبر و تواضع زِ باد رقصيدنسپهر مردم چشمم نهاد نام از آنكه بوَد خصلتم از خويش چشم پوشيدنهزار قرن نديدن زِ روشنى اثرىهزار مرتبه بهتر زِ خويشتن ديدنهواى نفس چو ديويست تيره درونِ دلِ پروينتبر زِ ديو پرستى است خود پرستيدن...پروین اعتص

برچسب: اعتصامی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 21:49

با آه مینویسم و شاید به این امید
گوش تو حرف و درد دلم را کمی شنید

هوشی نمانده در سر اهل دلانِ شهر
تا عطر و بوی موی تو در شهرمان وزید

مانند مرده ای شدم اما خیال تو
جانی دوباره داده وُ گویی نفس دمید

با من بگو جواب سوالم،، که می شود؟؟
عمری به سینه باشی و اما تو را ندید؟؟؟

باران خوش طراوت دل لحظه ای ببین
گل بوته های باغ دلم،، از کمر خمید

گفتی که میروی و دلم پاره پاره شد
این حرف تو شبیه خوره روح را جوید

حامد طیرانیان کریمیان

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: جمعه 17 آذر 1396 ساعت: 17:17

گاه می اندیشم،
خبر مرگ مرا با تو چه كس می گوید ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسی می شنوی، روی تو را
كاشكی می دیدم .

شانه بالا زدنت را،
- بی قید -
و تكان دادن دستت كه،
- مهم نیست زیاد -
و تكان دادن سر را كه،
- عجیب ! عاقبت مرد ؟
- افسوس !
- كاشكی می دیدم !

من به خود می گویم :
« چه كسی باور كرد
« جنگل جان مرا
« آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

از : حمبد مصدق

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 6:42

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت، دندانهایی نامتناسب با گونههایش، موهای کم پشت و رنگ چهرهای تیره روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .نقطه مقابل او دختری زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت . او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :میدونی زشتترین دختر این کلاسی ؟یک دفعه کلاس از خنده ترکید ...بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند .اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند+اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کردو لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر

برچسب: تئودورداستایوفسکی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 6:42

کاروانی شکر از مصر به شیراز آیداگر آن یار سفرکرده ما بازآید گو تو بازآی که گر خون منت درخوردستپیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدارچیست تا در نظر عاشق جانباز آید من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمرکاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید اگر این داغ جگرسوز که بر جان منستبر دل کوه نهی سنگ به آواز آید من همان روز که روی تو بدیدم گفتمهیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاسآن که محبوب منست از همه ممتاز آید گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی برویهیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید سعدی شیرازی

برچسب: کاروانی, نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: پنجشنبه 16 آذر 1396 ساعت: 6:42

پرنده پر زد و با پرزدن تمامت خود را پراند در پروازشعاع قامت سرخ مثلثش در نور تناسخ همه اشكال هندسى در اوجتناسخ همه اشكال آسمانى بودگرفتمش كه نيفتد،به جاى افتادن،پريدپرنده پر زد و با پرزدن تمامت خود را پراند در پروازگرفتمش كه نيفتد، كه بالهايش راگرفتمش كه نيفتدبه جاى افتادن،پريد و پرزد و پرواز كردگرفتمش كه نيفتدكه فكر مىكردمكه يك تلنگر ناچيز دست من كافىستكه بالهاش شكن در شكن شكسته شودولى پريدپريد و پرزد و پرواز كردگشود راه هوا را به نوک منقارشو سينه را پر از آفاق آفتابى كردگرفتمش كه نيفتد،به جاى افتادن،پريد و پرزد و پرواز كرد بىپرواپرنده پر زد و با پرزدن تمامت خود را نثار كرد به پروازرضا براهنیگل بر گسترهٔ ماه

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:06

علیرضا آذر : بـــه خودم آمدم انگار تویـــی در من بود این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود آن به هر لحظهی تبدار تو پیوند منم آنقدر داغ به جانـــم کـــه دماوند منم با توام ای شعر … و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد و زمـــان چنبـــره زد کار به دستم بدهد من تورا دیدم و آرام به خاک افتادم و از آن روز کـــه در بند تـــوام آزادم بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست گل تــو باشی من مفلوک،دو مشتم خالیست تو نباشی من از اعماق غرورم دورم زیـــر بیرحم ترین زاویـهی ساطورم با توام ای شعر ، به من گوش کن نقشه نکش حرف نزن گــوش کن ریشه به خونابه و خـــون میرسد میوه که شد بمبِ جنون میرسد محضِ خودت بمب منم،دورتر میترکـــم چند قدم دورتـــر حضرتِ تنهـــای بـــه هم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته دست خراب است،چ

برچسب: نویسنده: محمد یزدانی تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1396 ساعت: 20:06

صفحه بندی